اينجور موقع ها يا با سحر درد دل می کردم يا با سيمين .الان هيچ کدوم پيشم نيستن.منم دلم بی نهايت گرفته.هنوز دقيقا معلوم نيست چه بلايی سرم اومده.اما می دونم که بلای بديه.احساس بدی دارم.

با هردو هر روز حرف می زنم.اما سيمين فقط فرصت ميکنه از کاراش اونجا تعريف کنه.سحر هم از برنامه ها و کارای عروسی.

راستی عروسی کردن چقدر سخته.اين چند وقته نديدمش اما می گه کلی وزن کم کرده.

باورم نمی شه سحر مهربونم داره عروس ميشه.هم براش خوشحالم هم يه غم عجيبی توی دلم نشسته.

به هر حال اميدوارم که خيلی خيلی خيلی خوشبخت بشه که واقعا مستحق نهايت خوشبختيه.دوستش دارم.بی نهايت...

/ 0 نظر / 4 بازدید