یه دخترک  روی یه مکعب چوبی که بالای سرش یه شمعه  از عصری تا حالا توی دکورم داشت بهم دهن کجی میکرد.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

اونقدر که حرصم رو در اورده بود.حس میکردم بزرگترین دشمنم تا آخر عمر به من شکلک در میاره و میگه هه هه ...دلت بسوزه.دقیقا دهن دختره یه جوریه که انگار میگه یه یه یه .رفتم از تو دکور درش اوردم که پرتش کنم تو سطل آشغال و برای همیشه از شرش راحت شم دیدم اون طرفش یه پسر بچه ی مهربون داره صادقانه بهم لبخند میزنه. اما از یه زاویه دیگه که به این مکعب چوبی شمعدونی نگاه کردم هم پسر بچه حضورداشت هم اون دختر بدجنسه.تو این زاویه پسره انگار دهن کجی دختره رو تایید میکرد و میگفت: دقیقا.

منم دلم خواست بهش بگم دقیقا و زهر مار.دقیقا و کوفت.دقیقا و مرض.دروغگوی بزرگ...توی دلم بهش گفتم.

اما چون همیشه از این مکعب شمعدونیا دوست داشتم تصمیم گرفتم همیشه لبخند پسر کوچولو رو نگاه کنم و این دقیقاکثیف و خائنانه رو در لوای دختر بدجنس ضلع کناری نبینم.

الانم پسرک داره بهم لبخند میزنه.معصومانه و صادقانه...گذاشتمش تو دکور .روبرومه.منم دارم بهش لبخند میزنم.اما دقیقا چی؟اگه مکعب رو بچرخونم دقیقا رو میبینم و اگه بیشتر بچرخونم دختر بدجنسه رو.تمام اینها وجود دارن و من دارم خودمو با یه لبخند گول میزنم؟

 

 

/ 0 نظر / 4 بازدید