تهوع شديد اذيتم ميکرد.چشمام داغ و خيس بود و می سوخت.

اين جمله توی سرم می چرخيد : سخت نگير...سخت نگير ... سخت نگير...

سعی کردم صداش رو تصور کنم .اما صدا خالی بود.خاليه خالی...

همه ی نظرهام رو برای خودم نگه داشتم و استراتژی سوم رو...

 سعی کردم لبخند بزنم.لبخندای مخصوص خودم...

/ 0 نظر / 6 بازدید