مشت می کوبم بر در
پنجه می سايم بر پنجره ها
من دچار خفقانم ، خفقان !


من به تنگ آمده ام از همه چيز

من به دنبال فضائی می گردم
لب بامی،
سر کوهی،
دل صحرايی . . .
که در آنجا نفسی تازه کنم
آه . . .
می خواهم فرياد بلندی بکشم
که صدايم به شما هم برسد !

من به فرياد


ـــ همانند کسی
. که نيازی به تنفس دارد ،
. مشت می کوبد بر در ،
. پنجه می سايد بر پنجره ها ، ـــ


محتاجم !

من هوارم را سر خواهم داد !
چارهء درد مرا بايد اين داد کند !

از شما
« خفتهء چند‌ » ،


چه کسی می آيد با من فرياد کند ؟

( فريدون مشيری )

 
/ 0 نظر / 4 بازدید