من پی در پی اشتباه ميکنم.

آدم خسته تمرکزشو از دست ميده و اشتباهاش بيشتر ميشن.

من چطور بايد درست کنم؟

من در لحظه تصميم ميگيرم که کاری  رو بکنم که ديگه برگشتی نداشته باشه اين راهو خوب بلدم.اما بازم برميگردم و همچنان تمام اين خرابيها پشت سرم باقی مونده.مدتهاست که آوار روی آوار ميريزم .آبادی حتی در دوردستهای من ديده نميشه.

من ريختم .تمام ساختمونها رو فروريختم و جالب اينجاست که مجازاتم اينه که باشم .با همه ی اين خراب کاريها اين راه جادويی اجازه تغيير مسير نميده ميگه يا مرگ يا اين راه.و من پلها رو خراب ميکنم اما راه کماکان وجود داره.و من ميدونم که اين منم که راه رو نگه ميدارم.ميدونم با وجود اين همه راهه ديگه در انتهای وجود منه که تنها همين راه تعريف شده.

تمام اين پل شکستنها و اين به درو ديوار کوبيدن ها و اين فرار ها و زمين کندنها هم واسه اينه که اين راه اونجوری که من دلم ميخواد نيست.ميدونم راهی که من بايد توش باشم اين نيست.

من و راه.

من و اين همه پل شکسته.

پلايی که شکستن يکيش کافی بود تا هر آدمی جای من بود يا سقوط کنه و بميره يا بره که بره که بره.

و راه .راهی که به من وفاداره تا بی نهايت و منی که يک بيرحم unlimited هستم.

من ديوونه شدم.و ظاهرا ديوانه وار دارم اطرافيانم رو ديوانه و خسته ميکنم.حس ميکنم اين حق طبيعی کسانيه که من رو ميشناسن که از من متنفر باشن.خيلی طبيعی...

من آدم بدی شدم.خيلی بد .ااما يادمه روزهايی بود که من واقعا خوب بودم و تا چه حد توان خوب بودن رو داشتم.

آدم بد.

تکرار هذيان وار تمام واژه ها در ذهنم خسته ام کرده.هيچ حرفی هيچ صحنه يی يک بار تکرار نميشه همه چيز در ذهن من ميچرخه و من خسته ام.

/ 0 نظر / 4 بازدید