ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/۱٠/۱٠  کلمات کلیدی:
شايد تو هيچ وقت اين مطلب رو نخونی ولی من خيلی دلم می خواد اينا رو خطاب به تو اينجا بنويسم.
آهاي!موجودمهربون!هزااااااااااار تا دوستت دارم.پيشت تو خوبی و مهربونی واقعا کم اوردم.
عزيزم نمی خواد بهم بگی مهربونی چون من اينو با تموم وجودم فهميدم وقتی بهم می گی واقعا از خودم خجالت می کشم.در واقع انگار داری بهم می گی اينقد ربد شدم که ديگه مهربونيات رو نمي بينم وقدر خوبيات رو نمی شناسم.آره .واقعا من بد شدم و همش دارم اذيتت می کنم.خيلييييييی بد.
اما چشم !قول می دم ديگه هيچ کدوم از اون حرفها رو ازم نشنوی.می دونم نمی تونم به خوبيه تو بشم ولی قول می دم سعيم رو بکنم که حداقل اذيتت نکنم.
بزرگترا هميشه کوچيکترارو به بزرگی خودشون ميبخشن.تو هم منو به خاطر اين همه اذيت ببخش.فقط يه چيز .به خدا همه اين اذيتا ناخواسته بوده والا اينقدر دوستت دارم که حاضر نيستم يه لحظه ناراحتيت رو ببينم چه برسه که از دست من ناراحت باشی.
دوستت دارم