ساعت ٦:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۱٠/۳  کلمات کلیدی:
يکی نيست بگه مگه آخه مجبوری دختر جون؟؟؟ول کن بابا.بيخيال.هر کس يه......بيخيال بابا.
اگه وبلاگ آدم مخفی باشه به درد اينجور موقع ها می خوره!!!الان مجبورم بحث رو عوض کنم !!!
----------------------------------------------------------------------------------------------------
امروز صبح خيلی کار خنده داری کردم .هم اونايی که داشتم باهاشون صحبت می کردم به عقل من شک کرده بودن هم وقتی واسه سحر تعريف کردم يه خورده چپ چپ نگاهم کرد.ديشب که می خواستم تصميم بگيرم اين کار رو بکنم يا نه می دونستم که کارم بيهوده است ولی احساس کردم که اگه اين کارو نکنم شايد بعدا دچار عذاب وجدان بشم.همش ياد حرفهای یکی از دوستام می افتادم که گفته بود تو بايد اين قضيه رو جدی بگيری.خب الان ديگه مطمئنم که خيلی بيشتر از حد توانم هم تلاش کردم.فکر کنم اين آخرين باری بود که در اين مورد اقدام می کردم.