ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/۱٠/٢  کلمات کلیدی:
عجب !!!پس اونم به نتيجه ا ي که من رسيدم رسيده.فکر می کردم اين نتيجه فقط در اثر به قول خودش زياد ی سخت گرفتن منه ولی انگار راست راستی همین طوره.چه بد
ظاهرا اشکال از منه.مشکل از زيادی دوست داشتنه.وقتی کسی رو خيلی دوست داشته باشی روش حساس می شی.نگرانش ميشی .از بی توجهيهاش ناراحت ميشی.توقع شنيدن خيلی حرفها و ديدن خيلی رفتارا رو ازش نداري و....تو از يه طرف به خودت حق می دی که چون دوستش داری مثلا نگرانش بشی ولی نمی دونم اون طرف دقيقا چه حسی هست که اصلا گوشش بدهکار اين حرفها نيست.اين ميشه که تو هی ناراحت ميشی و چون ديگه کسی به حرفت گوش نمی ده وتازه احساس می کنی ديگه اصلا از شنيدن حرفهاتم خسته شده.چيزی نمی گی.هی نمی گی نمی گی تا يه روز حس می کنی واييييييی پس اونی که دوستش داشتی کو؟؟؟چقدرررررررررر يه روز به هم نزديک بودين و حالا چقدرررررررررر دوريد.بعد به خودت می گی .دور يعنی چی ؟؟؟بابا کار داره .گرفتاره .اين حرفها چيه ميزنی.خب تو هم زيادی بهش گير می دی.تا اينکه خودشم اين قضيه رو تاييد ميکنه.بدتر اينکه احساس می کنی خيليم واسش مهم نيست.اونقدر غرق در مسايل ديگه شده که دوری و نزديکی واسش ديگه مهم نيست.نمی دونم شاید من دارم اشتباه فکر می کنم.