ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۸/٢٩  کلمات کلیدی:
ای خدا جونم.اينقده خسته ام که حدوحساب نداره.واقعا دلم می خواد اين دنيا واسه يه مدت خيلی کوچولو هم که شده وايسه.
اين مدت که کاترين اينجا بود واقعا از همه کارو زندگيم وا موندم.حالا داره ميره.اميدوارم واسه جبران عقب افتادگی اين يه ماه دير نشده باشه.
امروز چه احساس های بدی داشتم.يه اشتباه بچگانه که کمتر می شه جبرانش کرد.نمی دونم چرا اين کارو کردم.خودم هم نفهميدم چی شد.ولی تکرار اين قضيه واقعا واسم خوب نيست.درسته هم عصبانی شدم هم ناراحت ولی منطقا به من هيچ ربطی پيدا نمی کنه.دخالت بی موردم تو اين قضايا باعث شده حس کنم دارم موقعيت خودم رو خراب میکنم.
می دونم در دوره زمونه ما اگه واسه اطرافیانت بد نخوای خیلی عحیبه چه برسه به اینکه نگرانشونم باشی و از دست کارای اشتباهشون حرص هم بخوری.خلاصه تو این اوضاع و احوال کاسه داغ تر از آش بودن ديگه خيلی حماقته.منم از امروز به بعد می خوام تمام سعيم رو بکنم و احمق نباشم!!!