ساعت ٥:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/٩/٢٧  کلمات کلیدی:
کلی حرف تو ذهنم بود که بنويسم ولی الان فقط اينو می دونم که بی نهايت خسته ام و يه غم خيلی بزرگ ته دلمه که از هزار و يک جا نشات می گيره.نمی دونم کدوم مهمه کدوم مهم نيست
اينم می دونم که وقتم همين جوری داره هدر می ره و منم دارم خيلی از زندگی عقب می افتم بايد يه جوری همه اين حرفها رو بذارم کنارو بچسبم به کار و زندگيم وگرنه بعيده بتونم اشتباهامو جبران کنم.حالا از کی می خوام به اين حرفها عمل کنم فقط خدا می دونه