ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/٩/٢٤  کلمات کلیدی:
يه موجود زنده هست که داره فوق العاده اذيتم می کنه.
نمی دونم چرا نمی فهمه من واقعا ناراحت می شم.نمی دونم دقيقا راجع به من چی فکر می کنه ولی اگه حتی نصفه اونی که من به فکرشم به فکر من بود اينقدر اذيتم نمی کردوحداقل يه خورده مواظب خودش بود .همين الان به شدت از دستش ناراحت شدم .شايد بهش نگفته بودم که تو اين دنيا از هيچ چيز اندازه دروغ بدم نمياد.همين الان گفت که بهم دروغ گفته .حالا اینو بهش نگفته بودم ولی اون سهل انگاریش در مورد خودش رو که هزاااااااااااااربار بهش تذکر داده بودم .الان از دستش واقعا ناراحتم.واقعا دیگه هیچ راهی به ذهنم در موردش نمی رسه.هر راهی رو امتحان کردم.
کاش اصلا دوستت نداشتم بچه جوون!!!!!تمام سعیم رو کردم تو این موقعیت بهت گیر ندم ولی تو اصلا همکاری نمی کنی