ساعت ٩:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/٩/٢٢  کلمات کلیدی:
واقعا هر دم از اين باغ بری می رسد!!!!!نمی فهمم!!خدايا قضيه چيه؟؟
چرا همش منو می ندازی تو دوراهی؟؟؟آدم عصر جمعه نشسته باشه تو خونه و به خیال خودش یه روز آروم وبدون استرس و اعصاب خوری داشته باشه که یه هو....این همه اتفاق بیفته.
الان بايد چی کار کنم؟؟؟بايد اين مبارزه عجيب و غريبی رو که شروع کردم بازم ادامه بدم؟؟؟
راهشو می دونم .می دونم دقيقا از اينجا به بعد چی کار کنم که حتی کارا بهتر هم بشه.البته نه برای من.هر چند می دونم که من له ميشم.ميدونم که ديگه اين آدم بزرگا نميذارن يه اب خوش از گلوم پايين بره.تو همين يکی دو ماهه هم بعضی وقتا به جايی می رسيدم که از همه چيز بيزار ميشدم ولی مطمئنا اگه وارداين مرحله جديد بشم هزار برابر فشار بيشتر ميشه.
الان فکر می کنن با اين کارشون همه چيزو تموم کردن من می تونم حسابيييی حالشونو بگيرم و از راهی وارد شم که خيلی از قبلی مطمئن تره.ولی نمی دونم اصلا اين کار ارزششو داره يا نه و من به چه قيمتی می خوام اين همه مايه بذارم خيلی راحت می تونم برگردم به اون زندگی اروم چند ماه پيش ولی اون وقت تمام تلاشايی که کردم از بين ميره.اما اگه ادامه بدم فقط خداميدونه چه بلاهايی ممکنه سرم بياد .تو اين موقعيت همين يکی رو کم داشتم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
تو اين راه تنهای تنهام هيچ کس کمکم نمی کنه که هيچ همه سنگ راهم هستن .همه اميدم فقط به همراهی دوستامه.کاش همراهم باشن.
نميدونم چی کار کنم.