ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/۸/۱٧  کلمات کلیدی:
سلام
ايدين به خدا تا حالا ده بار نوشتم ولی هر بار بعد هزار خط نوشتن اين کامپيوتر بی صاحاب قاط زده و يه جوری شده که هر چی نوشتم هيچی به هيچی .
---------------------------------------------------------------------------
اين بارم تلاشم رو برای نوشتن می کنم
ديروز بازم يه اتفاق مهم ديگه تو زندگيم افتاد.
فکر می کردم ديگه اينبار با تمام دفعات پيش فرق داره و خيلی محکم و مصمم سر حرفام می ايستم و اين بار ديگه به خواهرم می گم ديدی؟؟اين دفعه موفق شدم؟
چون راستش فکر می کردم تا قبل از اون روز امکان نداره به من تلفن کنه تا منم مجبور بشم تو اون روز بهش زنگ بزنم.
حداقل ۲ ساعت خواهرم باهام صحبت کرده بود و با استناد به حرفهای موثقی که شنيده بود و يه سری حرف خيلی منطقی من رو راضی کرده بود که اين کار يعنی فاجعه.منم واقعا قبول کرده بودم و حسابی هم حالم خوب شده بود که از زير يه بار سنگين نجات پيدا کردم.
ولی ديروز يه هو بهم زنگ زد!!!!!!!!!بازم همون سلام اشنا.دوباره دلم لرزيد.بازم حرفهای خواهرم رو فراموش کردم.۲ ماه بود که هيچ خبری ازش نداشتم.حتی اخرين بار ازش گله هم کرده بودم.ولی دوباره کلی خنديد و من هم باهاش اونقدر خنديدم .انگار نه انگار که از دستش اونقدر ناراحت بودم!!که مامانم اومده تو اتاق با تعجب می گه کيه؟؟؟
حالا دوباره همه چيز رو شروع کردم ميدونم صددرصد اشتباهه.می دونم که اونم می دونه.همه چيز رو خوب می دونم ولی نمی دونم چی ميشه که وقتی صداشو می شنوم همه چيز رو فراموش ميکنم.حالا مجبورم دوشنبه دوباره بهش زنگ بزنم.مغزم داره منفجر می شه.از صبح تا شب دارم نقشه می کشم که چی بگم و چه جوری برخورد کنم.اگه بتونم فقط يه بار اونم دوشنبه درست رفتار کنم.مطمئنم قضيه به بهترين نحو ممکن حل ميشه!!!ولی بدبختی اينه که اين نقشه اونقدر انقلابيه که حتی نمی تونم با خواهرم مطرحش کنم.فقط خدا کمک کنه و بتونم اجراش کنم.و اميدوارم تا اخرشم درست حرکت کنم.همش بستگی داره که اون طرف قضيه چه جوری حرکت کنه!!!!
خدا جونمممم کمکم کن!!!!!!!!!