ساعت ٦:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/٩/۱٧  کلمات کلیدی:
خدايا
ديدی چی شد امروز؟؟؟؟؟؟؟؟
آ‌ره من واقعا خرم احمقم نفهمم بيشعورم و.......بقيه اش ؟؟؟آره؟؟؟؟ديگه به جز اين چه بقيه ای می خوای؟؟؟؟
اين که تو خيابون گريه کنم هم که اصلا مهم نيست.
من واقعا روانی ام.بی شعورم .از خودم خجالت می کشم.واقعا خجالت می کشم.
به خدا اگه يه راهی بلد بودم يه جوری خودم رو نابود می کردم.واقعا موندم که چرا چی شد که من اينقدر احمق شدم.احمق که هميشه بودم ولی ديگه هيچ وقت به اينجا نرسيده بودم.
يه نفری که امروز برگشتی بهم گفتی :احمقققققققققققققق.کاش زودتر بهم می گفتی.هر چند احساس می کنم ديگه هيچ وقت از خجالت اين حماقتم نمی تونم تو چشماتون نگاه کنم .نمی دونم وواقعا نمی دونم.اصلا من ديونه ام.
خداياااااااااااااااااااااااااااااااا.منو ببخش
دارم ميميرم.....