ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/٩/۱٧  کلمات کلیدی:
ااي خدا جونم !!امروزم از اون روزاي پر از اتفاق بود و الان مغزم پره از حرفهايي که نمي دونم چه جوري جمع وجورشون کنم و بنويسمشون
اتفاق اول کنترلي شدنم بود!!!!تقريبا باورنکردني بود ولي سمن جون با اين که خيلي دلم مي خواست اين گرايش بهم برسه هيچ تعصبي روش ندارم اگه تو و آيدين خيلي علاقه دارين بگين اين گرايش در پيتيه راحت باشين من اصلا ناراحت نمي شمدر ضمن منم از صميم قلب بهتون تبريک مي گم ولي تا آيدين به قولش عمل نکنه و برره اي نرقصه دست از سرش ور نمي دارم

و اما اتفاق دوم :
من يه بغل دستي دارم سر کلاس مدار ? که هر يکشنبه و سه شنبه که پيششم تا آخر شب پرم ا ز انرژي مثبت.اين دوست گلم امروز دلش گرفته بود.يه حسي تو دلش بود که شايد اصلا نشه گفت.ولي همين قدر بهت بگم که عزيزم!!اين چيزاي کوچيک هر چند شايد در يه مقطع زماني کوتاه ناراحت کننده باشه ولي نمي تونه واسه آدم بزرگ و قويي مثل تو سد راه باشه.
تو (اگه اراده کني و بخواي ) توانايي طي کردن هر راه سخت و رسيدن به هر هدف بزرگي رو داري.من مطمئنم که خداي مهربونتم همراه قلب پاکت هست.پس نشين و غصه بخور .بلند شو و محکم و قوي تر از هميشه به راهت ادامه بده.مي دوني که مي توني

اتفاق سوم!
يه جفت چشم هست که يه سري حرف رو بهم مي گه اما صاحب اين چشمها منکر اين حرفها ميشه.
امروز يه بحث داغ داشتيم سر کاسه داغ تر از اش بودن البته من فقط گوش مي دادم چون بيشتر از اينکه بخوام به اون حرفها گوش کنم داشتم تلاش مي کردم توي چشمي که به من نگاه نميکرد نگاه کنم و بفهمم که اصل ماجرا از چه قراره .الان در حال حاضر نمي دونم چه قدر از اون حرفهاي واقعي رو فهميدم ولي همين قدر مي دونم که ناراحتي اين يه جفت چشم رو دوست ندارم
اتفاق چهارم
يه نفر مي خواست يه چيزي رو ازم پنهون کنه.چيزي که مستقيما به من مربوط مي شد.يه چيزي رو که من حس کرده بودم.ولي اونقدر تند برخورد کرد ويه حرفي زد که من ناخود اگاه گريه ام گرفت و لال شدم چون اگه مي خواستم جواب بدم مطمئنم که اشکم سرازيد ميشد.يه آدم چقدر می تونه بی انصاف باشه؟