ساعت ٥:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/٩/۱٠  کلمات کلیدی:
چقدر خسته ام
تمام مدتي که تو اتوبوس بودم داشتم به مطالبی که می خواستم اينجا بنويسم فکر می کردم.فکر کنم يه ۱۰ صفحه ای ميشد .اما الان هيچ کدومشون يادم نيست
امروز چه جور روزی بود؟خوب يا بد؟نفهميدم!!!
الان يه خورده ناراحتم چون يکی از دوستام به شدت بلا تکليف بود و منم واقعا نمی دونستم چی بايد بهش بگم که اشتباه نباشه .خدايا ازت خواهش می کنم کمکش کن .به نظر من که الکی سخت می گيره.ولی خيلی داره غصه می خوره.من اينجوری می بينمش واقعا ناراحت می شم.

و اما نفر بعدیيه دوست خيلی صميمی تر.تا نگاهش کردم فهميدم که امروز اصلا ميزون نيست.راستش چون خودم هميشه تنها مشکلم درک نشدنه سعی می کنم با تمام وجود تمام شرايط اطرافيانم رو درک کنم ولی اينکه امروز فهميدم که منم جز اون دسته آدمايی بودم که اين دوستم رو درک نمی کردن خيلی ناراحت شدم.شايد راست می گه رفتارم اين چند وقته باهاش طوری بوده که فکر کنه منم درکش نمی کنم.
ولی قول می دم جبران کنم .می خوام با تمام وجود کمکش کنم تا اين ۲ ماه سخت رو با نهايت موفقيت پشت سر بذاره.به تواناييش ايمان دارم.مطمئنم ازپسش بر مياد
مطمئنم و کمکش خواهم کرد.
خدا جونم کمکمون کنننننننننن