ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/٩/٩  کلمات کلیدی:
وايييی.امروز همه جور اتفاقی افتاد.از خيلی خوب گرفته تا خيلی بد.
هم کلييييييييی خنديدم. هم وسط اون حرفهای خنده دار یه چیزایی گفته شد که یه خورده ناراحت شدم .بیتای عزیزم رو بعد حدود ۱ماه دیدم. یه چیزایی شنیدم که یه خورده بگی نگی حسودی کردم ..يه خبر خيلی خوب راجع به يکی از دوستام شنيدم .از همه مهمترش اين بو د که يه نيم چه درد دلی با يکی از دوستای خيلی خيلی گلم کردم.واقعا از اون دخترای گله که من لنگشو کم ديدم.
و اما بد ترين و اعصابخوردکن ترين اتفاق پيش بينی بود که یه آشغال در مورد من کرده بود .اه
اه.خدايا شده واسم آيينه دق .واقعا قيافشو که می يبنم عصبی می شم.چه برسه که بشنوم در مورد آينده من نظر کارشناسی هم دادهاحمق بيشعور فکر کر ده همه مثل خودشن.واييی خدايا چقدر دلم می خواد جوابش رو بدم ولی واقعا ارزشش رو نداره که باهاش حرف بزنم.
ولی اگه يه بار ديگه بفهمم يه همچين حرفايی زده اون وقت نمی دونم چه عکس العملی نشون می دم؟؟؟؟اگه بیفتم رو دنده لج .....

آخرين اتفاق هم که خيلی با مزه بود تلفنی بود که بهم شد و شعری که واسم خونده شد.تمام راه از در دانشگاه تا ايستگاه به زور جلو خندم رو گرفتم....