ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۸/۱۳  کلمات کلیدی:
سلام

نمی دونم چی بگم؟دلم می خواد کلی حرف بزنم ولی انگار عادت ندارم اينجا بنويسم.
امروز از صبح پاشدم که يه خورده الکترونيک بخونم ولی فقط يه ساعت خوندم و بعدم ۲۰ دقيقه با تلفن حرف زدم و الانم اومدم اينجا.بايد تا شب تمومش کنم .نمی دونم دارم چه غلطی می کنم.ای خدا!
دیروز و پریروز هم پر بود از اتفاق.داشتم فکر می کردم واقعا زندگی جالبی دارم.وقتی به دفتر یادداشت روزانه ام نگاه می کنم می بینم اصلا روزهای زندگیم یکنواخت نبوده و همش پر از اتفاقای عجیب غریبه.مخصوصا این یه ماه اخیر که پر بوده از اتفاقای تلخ!!!
ولی خوب همه این اتفاقا اولش خیلی تلخ به نظر می رسن ولی وقتی یه مدت ازش می گذره می بینی اگه بخوای منطقی برخورد کنی حتی بدترین و تلخ ترینشونم لازم بوده که پیش بیان.کمترین برداشتی که من از این اتفاقا داشتم این بوده که اطرافیانم روو بیشتر بشناسم و هوشیارتر برخورد کنم. وقتی که خوب فکر می کنم می بينم که تو اين يه ماه اخير واقعا متحول شدم.احساس می کنم که خيلی بزرگ شدم .خيلييی.تو برخوردهام منطقی تر شدم.و بين همه اين احساسهای بد و ناراحت کننده که دورمو گرفته بود اين چيزا باعث شد که فکر کنم همه ايت سختيها و ناراحتیا وواسه بزرگ شدنم لازمه!!!
پريروز سحر زنگ زد بهم و يک ساعت تموم گريه کرد و کلی حرف زد. می دونستم دلش طاقت نمیاره با من قهر باشه ولی حالا راه زندگیشو اشتباها انتخاب کرده به نحوی که من واقعا باید کمرنگ بشم.اون الان این مطلبو نمی فهمه ولی من قشنگ حس کردم...
اولش سعی کردم با دلایل منطقی برای سحر توضیح بدم که کل ماجرا از چه قراره ولی دیدم واقعا دارم چیزایی می گم که اگر ادامه بدم مجبور میشه راهی رو که رفته و تموم کرده و دیگه برگشتی نداره برگرده!!!دیدم دیگه ظرفیت این عذاب رو نداره و ساکت شدم.ولی چون اصلا طاقت ندارم که یه بار دیگه خورد شدنشو ببینم مجبورم کنار بکشم. .دلم واقعا برای سحر سوخت.هیچ کس نمی تونه اون حالشو درک کنه..از هر لحاظ با این که واقعا برام دردناکه بهتره سحر رو فراموش کنم..خدایا واقعا دنیا دار مکافاته من دیروز درک کردم که سحر داره چه عذابی می کشه و حتی منم دیگه حاضر نشدم بهش کمکی بکنم چون دیگه بهش اعتماد ندارم.
عجب سرنوشتی واسه خودش رقم زد.آدم ها موجوداته غریبی هستن!
خدایا به هممون کمک کن!!!